نفرت

z248354_lw0pn8j0hhdmw7naiox

بخدا سوگند ، حالم از هر چه آدم متظاهره بهم می خوره … مخصوصآ اون هایی که با لباس دین میاین و به اصطلاح برای خود اعتبار کسب می کنند . پول و پله ای بدست میارن ، ولی در حقیقت دیوی هستند که در لباس انسانیت ظاهر شده اند …. من که تا حالا آزارم به موری نرسیده ، اگه قدرت داشتم تمام افراد هیز متظاهر مسلمون نما رو ،ریشه کن می کردم . این افراد بیشترین ضربه را به دین و انسانیت می زنند … به هر حال خدا لعنتشون کنه … :-? 

چندی پیش بر حسب اتفاق ، همسر یکی از همکاران قدیمی ام را در خیابان دیدم . خانم محترمی که با وجود گذشت سن و سالی از او ، ولی هنوز شادابی جوانی اش رو حفظ کرده بود . به اتفاق دخترش برای خرید به میدان آْریاشهر یا همون صادقیه اومده بودن . می گفت شما رو دخترم شناخت .. آخرین بار همکارم رو وقتی سکته کرده بود ، دیدمش .. ولی همیشه سراغشو از دیگر همکارانم می گرفتم .. یعنی از حال و روزش با خبر بودم .. این اواخر هم شنیده بودم خورده زمین و لگنش شکسته و حسابی زمین گیر شده .. عجب روزگار عجیبیه … مردی که کمتر از ۳۵ هزار پا ارتفاع رو تحویل نمی گرفت ، حالا این چنین منزوی گشته است …..

خیلی آدم با تقوا و متمولی بود…ولی بخاطر جراحی و معالجه و مشکلات دیگه .. مخصوصآ بیکاری ، وضعش مث من تعریفی نداشت . به قول همسرش ، بزرگترین اشتباه اون ها ، فروش خونه شون بود . که حالا کمرشون به خاطر گرانی اجاره بها ، خم گردیده است . همه کاره و تصمیم گیرنده اصلی همین خانمشه که همه بار زندگی به دوششه .. از هر دری صحبت کردیم.. از روزگار خوش قدیم … خاطرات پرواز با “علی ” مخصوصآ دوران دانشجویی در آمریکا … و با حلوا حلوا گفتن دهنمان رو شیرین کردیم . همین جور حرف می زدیم که دخترش گفت : مامان اون قضییه رو به عمو بهروز بگو ….

حس کردم مادر از بیانش اکراه دارد … اصلآ به رویم نیاوردم . با خود فکر کردم شاید مربوط به خواستگاری و از این جور مسایل باشه .. ولی دختر اصرار داشت که باید من از قضییه با خبر بشم ! احساس کردم همسر دوستم ، عرق سردی به چهره اش نشسته … و معلوم بود چیزی که می خواد بگه ، خیلی ناراحت کننده است . راحتش گذاشتم تا خوب تصمیم بگیرد . با لحنی بغض آلود گفت … مزاحم که نیستم ؟ گفتم این حرفا چیه ..؟ من هم مث برادر شما .. خب چی شده ..؟ گفت این ماجرا سر درازی داره .. فقط به طور خلاصه می گم .. گفتم : بگو ..

گفت حاج آقا ایکس رو می شناسی که ..؟ گفتم همون کسی که تعمیرگاه داشت و دوست علی جون بود ؟ گفتم آره .. اتفاقی براش افتاده ؟ با چهره ای بر افروخته که کمتر او را در این چند سال دیده بودم گفت : الهی خبرش رو برام بیارن .. تعجب کردم !! حاجی ؟ چرا ؟ او که خیلی با شماها قاطی بود ..؟ علی خیلی بهش محبت می کرد . مخصوصآ وقتی با همسرش مکه می خواست بره …یادمه علی و من برای او در فرودگاه سنگ تمام گذاشتیم .. و به کاپیتان هواپیما سفارشش رو کردیم .. بله .. حیف شما ها چهره ی آدم های خبیث رو نمی شناسین و با هر کس و ناکسی عهد دوستی می بندید …. خلاصه او از اتفاقی که رخ داده گفت و گریست … من خیلی منقلب شدم … وی گفت :

بعد از این که علی سکته مغزی کرد ، و نصف بدنش از کار افتاد ، تصمیم گرفت خونه را بفروشه و با پولش هم یه جایی رو رهن کنیم ، بقیه اش هم بدیم دست کسی تا هر ماه خرجی به ما بده .. از شانس ما در عرض چند سال ، اجاره سر بفلک گذاشت ، و اون یارو هم فراری شد .. و علی موند وحوضش .. تازه تو حموم هم خورد زمین ، لگنش شکست … و همین جوری بد بختی پشت بدبختی سراغمون اومد . به طوری که تصمیم گرفتم خودم کار کنم .. حالا هفته ای یکی دو بار می رم بازار و لباس عروس می گیرم و تو خونه پولک دوزی می کنم .. یا لباس های شب رو از بوتیک ها می گیرم و ..

برای خرید چرخ خیاطی جدید ، احتیاج به پول داشتم . به فکرم رسید وام بگیرم . رفتم پیش حاج آقا و مشکلم رو گفتم …. گفت غصه نخور ، من عضو هیات مدیره صندوق قرض الحسنه فلان هستم …. برات جور می کنم … اصلآ باورم نمی شد حاج آقا تو صندوق باشه … خدارو شکر کردم و سریع رفتم دنبال مدارکی که خواسته بود . بعد از این که آماده شد به حاجی زنگ زدم ، گفت تو تعمیر گاه خوبیت نداره بیایی ، نمی خواهم برادرام بدونند .. گفتم خب آدرس صندوق را بده تا بیام اونجا … گفت : چون عضو هیات امنای مسجد و صندوق قرض الحسنه هستم ، میگن پارتی بازی می کنی .. خلاصه اطراف خونه برای نزدیکی های ظهر فردا قرار گذاشتم ..

سر ساعت حاج آقا اومد .. با دیدن قیافه اش تعجب کردم ! چون حاجی رو تو لباس های مکانیکی همیشه دیده بودم . حتی وقتی با خانمش به خونه ما می آمدند .. ولی دیدم کت شلوار پوشیده ، موهاشو حسابی شانه کرده … تعجب کردم .. به طوری که طاقت نیاوردم و پرسیدم : حاج آقا خبریه؟ خنده ای کرد که دندون طلاهاش هم دیده بشه گفت : مگه ما دل نداریم ؟؟ اصلآ متوجه منظورش نشدم .. مدارک رو دادم و هر چه اصرار کرد نهار بریم رستوران قبول نکردم .. نه این که بهش شک کنم .. بلکه تو خونه زیاد کار داشتم .. غذای علی و بچه ها رو هم باید می دادم ..

چند روزی از این ماجرا گذشت .. حاجی زنگ زد و گفت وام آماده است . ضامن و چک و سفته می خواستند که من دادم … فردا ظهر بیا همون جای قبلی .. ازش تشکر کردم و گفتم الهی خدا خیرت بده که تو این شرایط کمکمان کردی ..اجرت با امام حسین … فردا ظهر خوشحال از این که بالاخره چرخ خیاطی جدید می خرم .. راهی محل ملاقات شدم . این بار هم حاج آقا با لباس پلو خوری اومده بود . باز هم اصرار که بریم رستوران .. یه کمی شک ام برد .. ولی شیطون رو لعنت کردم و از حاجی عذر خواستم .. او که حس کردم ناراحت شده … هی زیر لب من …من کرد و بعد از کلی مقدمه چینی … پول و دفترچه صندوق رو به من داد .. و گفت ما با هم دوست هستیم مگه نه ؟!! هر کاری داشتی فقط به خودم بگو … من احمق باز هم منظورش رو نفهمیدم .. این محبت ها رو به حساب دوستی خانوادگی گذاشتم … حتی وقتی آدرس بوتیک و خیاطی رو گرفت .. دوزاری ام نیفتاد …

هفته دیگه بعد از این که کلی لباس گرفته بودم و منتظر تاکسی بودم ، دیدم ماشینی ترمز کرد ، مقصد رو گفتم ، با تعجب دیدم حاج آقا ست .. خوشحال شدم .. گفتم حاج آقا این طرف ها ..؟ گفت برای حاج خانم اومدم از این لباس هایی که شما می گیری ، بگیرم !! گفتم برای حاج خانم ؟؟ اون که ماشالله احتیاجی نداره . گفت تو خونه حوصلش سر می رفت و .. بعد از دقایقی حاجی گفت : راستی علی چطوره ؟ … ممنون به لطف شما .. دیدم کم کم سئوال هاش معنی خاصی می ده !! مثلآ برای خانمی جوون مث شما خیلی سخته آدم شوهرش لمس باشه .. پس چه جوری با بی شوهری زندگی می کنی ..؟ حسابی ناراحت شدم . حاجی می دونست من از خانواده مذهبی هستم . و لحظه ای از عباداتم غافل نمی شم .. خلاصه از رو نمی رفت .. هی از مسایل زناشویی می گفت .. که مثلآ حاج خانم خیلی سرد مزاجه … واقعآ این نخستین بار بود که چهره واقعی دوست شوهرم برام رو شده بود … تازه فهمیدم حرف های قبلی اش هم از روی سو ء نیت بوده ..

با عصبانیت از ماشین پیاده شدم و محگم در رو بستم … یه مدتی ازش خبر نداشتم .. البته بقدری پررو بود که انگار نه انگار چنین کلماتی رو به زبون آورده .. چون چند باری خونه زنگ زد و من با دیدن شماره اش جواب ندادم … در این مدت هم به خاطر این که سر راهم قرار نگیره ، از همون خیاطی آژانس می گرفتم .. تو راه همه اش حس می کردم که پشت سرم داره میاد …. تا این که یه روز که آژانس ماشین نداشت ، مجبور شدم تاکسی بگیرم .. که دیدم سر وکله اش پیدا شد … گفتم حاج آقا شما بفرمایید من جای دیگه کار دارم .. گفت خب می رسونم … امتناع کرده و گفتم مزاحمتون نمی شم .. ولی ول کن نبود .. از ترس آبرویم که کسبه محل حرف در نیارن ، سوار شدم .. این بار اصلآ کلامی رد و بدل نشد . فقط گفت : موقع قسط ات رسیده .. خودت پرداخت می کنی یا من بدم ؟ گفتم اتفاقآ آماده است . فقط نمی دونم کجا باید بروم . گفت فردا میام تا بهت نشون بدم .

بهش اطمینان کردم جون می خواستم محل صندوق رو یاد بگیرم . از طرفی مدتی از آْن روز گذشته بود . ودیگه رفتار ناشایستی ازش ندیدم . هر چه باشه ما سال ها رفت و آمد داشتیم . فردا سر ساعت اومد و راه افتادیم .. نزدیکی های صندوق گفت شما تشریف نیاورید ، خودم می برم پرداخت می کنم . گفتم نه اجازه بدین خودم این کار رو بکنم .. قبول کرد به اتفاق رفتیم داخل و من قسط رو پرداخت نمودم و رسید گرفتم .. در مراجعت ، گفتم مزاحم شما نمی شوم ، خودم با تاکسی می روم .. گفت هر جور صلاح می دانی .. از این که مث همیشه اصرار نکرد ، تعجب کردم .. دقایقی منتظر شدم .. ولی از تاکسی خبری نشد .. حاجی این بار اومد و گفت حالا که تا این جا اومدی، نمی خواهید از حاج خانم به احوالی بپرسی ؟ گفتم فرصت دیگه حتمآ خدمت می رسم ، سلام برسونید .. گفت آخه مریض احواله ..بهش گفتم که میام دنبال شما ، گفت بگو یه سر هم به من بزنه …

ذلم سوخت .. من با زن او دوست بودم ..قبول کردم و به طرف خونه حاجی روانه شدیم . راه زیادی نبود .تعمیر گاه و صندوق و منزل حاجی تقریبآ تو یه محله بودند .. وقتی کلید رو به در انداخت ، کمی شک کردم ، و پرسیدم چرا زنگ نمی زنی ..؟ با خونسردی گفت دکتر گفته حرکت نکنه .. من احمق هم قبول کردم .. خونه حاجی طبقه دوم بود ، طبقه اولش رو به پدر مادرش داده بود ، که بعد از فوت آن ها همین ط.ور خالی مونده بود .. وقتی وارد اطاق شدیم سراغ زنش رو گرفتم .. خبری نشد .. تازه داشتم نگران می شدم که حاجی گفت : همه رفتن دهات .. با عصبانیت گفتم چرا دروغ گفتی ؟ گفت کاری ندارم .. فقط یه لحظه به حرفم گوش بده …. بیرون نمی تونستم حرف بزنم .. گفتم اگه یه قدم جلو تر بذاری فریاد می کشم . و خودمو از این بالا پرت می کنم پائین …. به التماس افتاد .. گفت فقط گوش کن کاریت ندارم … هر چه بخواهی بهت می دم … اصلآ تآمین ات می کنم …. فقط با من دوست باش .. گفتم خجالت بکش مردک .. تو چطور روت می شه به زن شوهر دار پیشنهاد دوستی می دهی ؟ تو که نون نمک خونه مارو خوردی …. علی کم بهت محبت کرد نامرد ..؟!!

گفت به همین دلیل می خوام محبت کنم .. علی که یه مرده متحرکه … تو جوونی … بر رو داری … حیفه که برای چند پاپاسی این همه سگ دو بزنی … تازه من کاری ندارم … نیاز تو رو بر اورده می کنم …. دیگه طاقت نیاوردم .. دنیا جلوی چشمم سیاهی رفت ..قدرت عجیبی گرفته بودم .. می خواستم چشمان هیزشو از حدقه در بیارم .. باز به فکر آبروی خانوادگی ام افتادم … بهش گفتم می دونی اگه به خانواده ام بگویم ترا زنده نمی گذارند ..؟ و با عصبانیت از پله ها پائین اومدم .. وقتی خونه اومدم تا چند روز نمی تونستم کاری بکنم … شب ها همه اش کابوس می بینم … برای این که کمی آروم بگیرم ، جریان رو به دختر بزرگم گفتم .. و قسمش دادم به هیچ کس مخصوصآ دایی هایش نگوید .. و تهدید کردم اگه بگه ، خودم رو می کشم …..

**********

خیلی ناراحت و عصبانی شدم …. دلم می خواست برم و یقه این نامرد نمک نشناس رو بگیرم …. ولی افسوس که قسمم داد .. من این مردک رو خوب می شناسم .. خیلی جا نماز آب می کشه .. خبر مرگش معتمد محل هم است .. خاک بر سر من و امثال ما که محتاج چنین نامرد هایی می شویم …. هنوز چند سالی نیست که از روستا های اطراف بوئین زهرا به تهران نقل و مکان کرده …. امثال من و علی کلی براش مشتری جور می کردیم .. از برکت سر همین مردم به نوایی رسید و با عضویت در جاهای مذهبی ، حسابی دنبال ناموس مردم است .. کسی که به همسر دوستش چنین پیشنهاد بی شرمانه ای بدهد .. با غریبه ها چه می کند … خدا ریشه هر چه آدم متظاهریه قطع کنه …

خیلی دلم می خواد اسم و آدرس این دزد ناموس را تو همین وبلاگ افشاء کنم .. حیف اصول روزنامه نگاری و خصوصآ به خاطر آبروی همکارم ، مجبورم پنهان کنم …

  1. زهرا می‌گه:

    پناه بر خدا…
    خدا خودش سزای اینجور آدما رو بده

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>